-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 13:25
بعد از اتفاقی که واسه سامی افتاد دیگه دل و دماغ هیچی رو ندارم. خدایا چرا انقدر تنهام؟ چرا انقد امتحانم میکنی؟ جواب چی رو دارم پس میدم؟
شروع دوباره
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:00
سلام من یوزرنیم هستم پسورد اینجا رو به داروین دادم و قرار شد هروقت خودش حوصله داشت بیاد راجب این تابستونی که گذشت توضیح بده فقط بگم حالش بد نیس و روند درمانش خوب پیش میره و گله کنم از کسایی که امدن توی وبلاگ من و با داد و دعوا و شکایت سراغ داروین رو گرفتن به هر حال من وظیفه ندارم به کسی جواب پس بدم ...
همه ترسم اینه بره بگذره...
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:00
شب رو نتونستم راحت بخوابم و انقدر استرس داشتم که تا به خودم امدم دیدم ساعت داره 5 رو نشون میده. فایده نداشت. بلند شدم و شروع کردم به لباس پوشیدن و چون میدونستم هنوز خیلی زوده تا جایی که میشد صبحانه خوردنم رو کش دادم ولی بازم از خونه که زدم بیرون هنوز آفتابش بی رمق بود. رانندگی واسم ممنوعه و واس همین...
یه شب غم انگیز
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:00
دلم انقدررررر گرفته که با هیچی وا نمیشه. انقدر دلم پُره که با هیچی خالی نمیشم. چه بلایی داره سرم میاد؟ این بیقراریا کی تمدم میشن؟ آخرین باری که حالم خوب بود یادم نیست... من برای این دنیا ساخته نشدم. انگار اینجا جای من نیست. دارم از درون دررررررد میکشم و هیچی آرومم نمیکنم. تا حالا احساس تنهایی کردی؟ ...